part 7

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم ا*ت هنوز خواب بود که دیدم کم کم داره بیدار میشه


خودمو زدم به خواب که فهمید دیدم داره میخنده که ازوم پاشد رفت صبحانه رو اماده کرد و اومد منو صدا زد رفتم نشستم تا صبحانه بخوریم

ا*ت: کوک... میشه یه چیزی بگم قبول کنی؟

یه مهمونی دعوتیم توی بار میشه... باهم بریم؟

ویو کوک. دیدم که با قیفه ی توله سگی داره بهم نگاه میکنه

کوک: خیلی خب کی هست؟

ا*ت: امشب میریم ساعت 6راه میوفتیم

تقریبا ساعت شیش بود که ا*ت با یک لباس زرشکی و کمی باز اومد بیرون

کوک: عوضش کن خیلی بازه

ا*ت: اما...

کوک: گفتم عوضش کن تو مال منی نمیخوام کسی دیگه ای به چیزی که مال من نگاه کنه

ا*ت: ام... باشه

ویو کوک. ا*ت چند تا لباس عوض کرد تا من نظر بدم که در اخر با لباسی شیک، پوشیده و زرشکی و بلند با یک کقش پاشنه بلند

ا*ت: چطوره

کوک:.. عا.... عالیه

ویو کوک. ا*ت زیاد کفش پاشنه بلند نمیپوشید برای همین دیدم راه رفتن با اون کفش ها براش سخته که داشت میوفتاد

ا*ت: ااا... ااا


ا*ت رو گرفتم و به سبک عروس ها بلندش کردم رفتیم داخل ماشین


در بار...

ویو ا*ت. جونگ کوک دستشو دور کمرم پیچیده بود احساس میکردم هر لحظه منو محکم تر میگیرفت

ویو کوک. رفتیم داخل بار دیدم که یهو کاغذ های رنگی ریختن زمین

و یک کیک بزرگ جلوم بود همه داشتند تولدم رو تبریک میگفتن احساس کردم واقعا با ا*ت خیلی بدرفتاری کردم


ا*ت: تولدت مبارک

چند ساعت بعد..
دیدگاه ها (۰)

Part 6

part 5یک هفته بعددختر عموی جونگ کوک یعنی مینا اومد خونه ی جو...

هرزه ی حکومتی پارت ۸ کوک : ...بلدی غذا درست کنی؟ ا/ت : آرههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط